..:. داستان بیکاری و چاپخونه

آدم ها فقط در یک چیز مشترکند : متفاوت بودن . )رابرت زند (

سلام ...:.

مدتی پیش واسه مدرسه یه پوستر طراحی کردم با عنوان هدیه کتاب به هنرستان، خودم هم فایلشو بردم چاپخونه که بعد از یه بحث کوچولو با مدیر همون چاپخونه قرار شد که من کارهای اون چاپ خونه رو انجام بدم یعنی بشم طراح گرافیک اون چاپخونه( در خیال خودم ( که مدیر اون چاپخونه بهم گفت بیا این چند تا کارو انجام بده(طراحی چند نایلون ) منم با حوصله تمام نشستم و کارو شروع کردم که پس از حدود یه ساعت که کار تمام شد مدیر چاپخونه که طرح ها رو دید اولش خوشش اومد ولی بعد گفت اینجا کار هنری نمی خوایم و باید زود یه طرح به اصطلاح بازاری بزنی و خلاص . در نتیجه من باید یه اجرا کار میشدم و نمی تونستم از خودم هنری نشون بدم و باید طی یه قوانینی که خودشون داشتن اجرا میکردم و تحویل میدادم که و حدود یه هفته ای اونجا بودم ولی باز خبری نشد و منم دیدم که اینجوری نمیتونم ،از چاپ خونه اومدم بیرون

/ 2 نظر / 11 بازدید
آرش

با عرض سلام. داستاهای تخیلی من و اژدها با داستان "نجات درخت کهن: خوان دوم - افسانه سرزمین رویاها" به روز شد.

مهرنوش

سلام همیشه همینطوره ضد خلاقیت! http://tavalode2bare.persianblog.ir/